Friday, March 04, 2005

داستان زندان رجايي شهر است! شنيده ايد؟کيانوش سنجري

کيانوش سنجري KSanjari@Gmail.com
گاهي زندگي سخت مي شود. آدم نفسش بند مي آيد. انگار دارد خفه مي شود. آنهم ميان آدمهاي خموده و فِسرده اي که روزها مي خوابند و شب ها توي غبار غليظِ تلخ و تهو آور ترياک مي لولند و خمار مي خندند و خميازه مي کشند و در روشنايي اِِلمِنت هاي حلقه اي که سيخ هاي ترياک هم به رويش برافروخته شده، براي هم دري وري مي بافند و تند تند چاي مي نوشند و در فضاي بسته ي سلول ها، آتش به آتش سيگار روشن مي کنند و با گوشه ي لُنگي که حکم دستمال يزدي را دارد، عرق روي پيشاني شان را خشک مي کنند و آنقدر سرخوش مي شوند که در همان حالت خمودگي، چمباتمه به خواب مي روند و يا تا صبح توي کاريدور تلو تلو مي خورند و توي اتاق ها سَرک مي کشند تا اگر جايي بساطِ ديگري پهن بود، بنشينند و از نو تازه شوند تا صبح که بخوابند تا شب. نسيم مي گفت: «چطور نديدي؟» خوب، ديدم، اما نه اينطور! زندان اوين که بودم، بند سياسي داشت. دکتر و مهندس و وکيل دادگستري و دانشجو داشتيم، با چند نظامي از کار برکنار شده اي که يا اختلاس کرده بودند و يا جاسوسي. اينطور مي گفتند! فوتبال بود، واليبال بود. ورزشکار بوديم بيشتر مان. پيرمردمان که اميرانتظام بود، روزها دو ساعت توي حياطِ هواخوري پياده روي مي کرد، چه برسد به جوان تر ها. بوي ترياک مي آمد، اما نه خيلي زياد. آنهم از اتاق وکيل بندمان که مي گفتند پاسدار بوده. يک بار هم لوات داشتيم. مي گفتند طرف که اين کار را کرده، محافظِ يک آخوندِ پرنفوذ بوده. بي سر و صدا منتقلش کردند به بند مالي ها. لاتِ لاتِ بندمان خودمان بوديم که توي صورتِ وکيل بند غير انتخابي مان مي ايستاديم عربده مي کشيديم که چرا مثلا فلان ماجراي بند را مي برد زير هشت، مي گذارد روي ميز افسر نگهبان. همين. البته گه گاهي هم صداي عربده کشي هاي زندانيان اعدامي بند 4 را مي شنيديم که همديگر را شقه شقه مي کردند. از پشت ميله هاي بند مي ديديم سربازهاي گارد زندان با کلاه خود و باتون مي ريختند توي بندشان که تيزي کش ها را بگيرند و بزنند. البته همين تازگي ها شنيدم يکي که مي گويند سياسي ست، دوره افتاده توي بند 1 و چماق به دست گرفته و نوچه ي اسمال تيغ زن شده و زنداني هاي سياسي را کتک مي زند و برايشان پاپوش درست مي کند. حتي مي گويند انتقال بعضي از رفقايمان به زندان رجايي شهر توطئه ي اوست. نمي دانم والله. مي گويند ديگر. همه هم مي گويند! به نسيم گفتم: «چطور نشنيدي؟» خوب ديگر، همه آدم ها که نمي توانند از همه ي خبر هاي دنيا باخبر باشند. درست مثل من که نمي دانستم توي زندان رجايي شهر چه روزگار سياهي ست براي زنداني هاي سياسي، همين رفقاي خودمان که چند ماه پيش جلوي دفتر سازمان ملل دستگير شدند. طفلکي ها را با زن و بچه شان گرفتند و بردند انداختند توي سلول هاي انفرادي بند وزارت اطلاعات. يک ماه که گذشت بعضي هاشان را آزاد کردند و چند نفري را که حاضر نشدند کوتاه بيايند، منتقل کردند به زندان رجايي شهر کرج. آنها هنوز آنجا هستند. توي همان غبار تلخ و تهوآوري که زندگي را اندوهبار کرده است. چند روز پيش بود که يکي را آنجا کشتند. بدهکار بود. پول موادش را پس نداده بود. از بس زخمش عميق بود، تلف شد و مرد. - حاجي بيا بالا، باز کشته داديم! اين جمله اي بود که آن شب خيلي ها شنيدند. خيلي از همين آدم هاي خموده اي که شب ها از فرط سرخوشي چمباتمه به خواب مي روند، وقتي بدهکار مي شوند، در تاريکي محض سلول ها که چشم چشم را نمي بيند، با ضربه ي کاردِ نوچه هاي مواد فروش ها کشته مي شوند. بعضي هاشان ايدز و هپاتيت گرفته اند و از ترس انتقال به سلول هاي تاريک و نمناک، پيش پزشک نمي روند تا آزمايش نشوند و کسي نفهمد چه بلايي دارد به سرشان مي آيد. آنها کم کم در حال مرگ اند. به نسيم گفتم: «چطور نمي فهمند؟» خوب ديگر، شايد به صلاحشان نيست بفهمند چه تعداد زنداني توي زندانشان به هپاتيت و ايدز مبتلا هستند و دارند با مرگ تدريجي دست و پنجه نرم مي کنند و مي ميرند. رفقايمان همين جا هستند. همين جايي که هپاتيت هم دارد و ايدز! همين جايي که شب ها در غبار تلخ و تهور آور ترياک خاموش مي شود اما زنداني هاي سياسي از ترس فرو رفتن کارد هاي نامردانِ شب نشين به سر و سينه شان، تا صبح بيدار مي مانند و چشم ها را باز باز مي گذارند و گوش هايشان را تيز تيز مي کنند تا در تاريکي سلول ها صداي پاي مرگ آوران را بشنوند. نسيم مي گفت: «چطور نشنيدي؟» رفقاي ما هم آنجا هستند. بينا و مهرداد و خالد و امير و حجت و دکتر فرزاد. اعتصاب کرده بودند. غذا نمي خوردند. اعتراض داشتند که چرا بايد آنجا باشند. که چرا بايد از زنداني هاي خطرناک و مواد مخدر تفکيک نشوند. و چرا بايد شب ها بيدار بمانند تا کشته نشوند. نسيم مي گفت: «فرزاد هنوز در اعتصاب غذاست.» فرزاد را برده بودند پيش پزشک تا به زور به او سرنگ بزنند، اما نگذاشت. پدرش نگران بود. مي گفت: «مي خواهند پسرم را بکشند.» وقتي از ملاقات بر مي گشت، اشک پهناي صورتش را گرفته بود. قلبش هم گرفته بود. مي گفت: «گونه هاي فرزاد تو رفته بود، زير چشمانش گود افتاده بود و رنگش هم پريده بود.» مي گفت: «فرزاد داشت مي مرد!» نسيم مي گفت: «چطور نشنيدي؟» وبلاگ:

0 Comments:

Post a Comment

<< Home